صفحه 1:
صفحه 2:
صفحه 3:
4
ور ديوار»»* |
جرا اينجا هستم اجون ابن تنها كارى که از عهده ام پر می آید.وقتی غذا را سوژاندم.و
تغم مرخ ها از دستم افتاد وحندوائه ای که خریده پودم.شراپ ا OF د رآمد.وقتى ترديان به
ينجره خورد وشير كاز باز ماد ومن وخائه باهم به هوا رفتيم.مادرم كفت: توفقط به براى (ای
جرزديوار خوپی!! وحالا من اينجا هستم!لا
صفحه 4:
مرد ثروتمند پدون فرژئدی پود که په پایان ژندگی اش رسیده پود. کاغذ وقلمی
برداشت تاوصيتنامه خود رلبئويسد:تمام اموالم را براى شواعرم مى گذارم ه ***1< کی 3SZV )2
پرای پرادرژاده ام هرگز په شیاط هیچ پرای فقیران.امااچل به او فرصت نداد تا
ئوشته اش راکامل کند و آثرا ثقطه گذاری کند. پس تکلیش آن همه ثروت جه
fou ea پثاپراین؛پرادرژاده ی او تصمیم گرفت آثرا اينكوئه تغير دهد:تمام
اموالم را پرای خواهرم میگذارم؛نهاپرای پرادرژاده ام.ه رگز په خیاطءهیج پرای
فقيران. شواهر اوكه موافق نبود آثر( اینگونه ثقطه گذاری کرد:گمام اموالم را پرای
شواحرم مى كذارم.نه براى برادرزاده ام.ه ركز به خياط.هيج پرای فقیران. خی
مخصوصش هم يك كيى ا وصيتنامه راييدا كردوآئرا اينكونه ثقطه كذارى
كرد:تمام اموالم رايراى شواهرم مى گذارم؛ه.پرای QS sata lily
خياطعيج براى فقيران.يس اأشنيدن إين ماجرا فقيران شهرچمع شدئد تا
.يراى يراد رراده
ام اه ركز.به خياطاحيج.براى فقيران.
صفحه 5:
صفحه 6:
۱
بترم دص مت 3
"م 22
iS
صفحه 7:
1 ل پگویم که دست رال
1۱ SCeSy EPs
صفحه 8:
صفحه 9:
از يهترين روزها...
دیروژ ثه روز تولدم پود
نه اولين روز تعطيلات.
ثه هدیه گرفتم.
ه ثمره ی پیست.
امائزدیک های شپ که مادر پژرگ در ایوان فرش پین
کردمن سرم راروی ژائویش گذاشتم واویرایم افسانه ی
همیشگی کدو قلقله ژغ راگفت.
ومن همان طور که او داشت موحایم را ثوازش می کرد.خواپم
OR
دیروژ یکی از بهترین روهای 57 Hs aS
صفحه 10:
صفحه 11:
سالم...
توی این پاورپوینت یه سری داستان وعکس جالب گذاشتم
امیدوارم خوشتون بیاد...
بامادربزرگ درسینما!!!
وقتی چراغ های سالن خاموش شد،مادربزرگ گفت:ای وای!چرا برق ها رفت ؟
خندیدم وگفتم:چون االن فیلم شروع می شود.وسط های فیلم بزن بزن شد.مادربزرگ ایستاد
وداد زد:چرا هیچ کس این ها را از هم جدا نمی کند؟
من از خجالت توی صندلی ام فرو رفتم،اما تماشاچی ها برای مادربزرگ دست زدند وسوت
کشیدند.
ج
رز دیوار...
چرا اینجا هستم؟چون این تنها کاری که از عهده ام بر می آید.وقتی غذا را سوزاندم،وقتی
تخم مرغ ها از دستم افتاد وهندوانه ای که خریده بودم،خراب از آب درآمد،وقتی نردبان به
پنجره خورد وشیر گاز باز ماند ومن وخانه باهم به هوا رفتیم،مادرم گفت :توفقط به برای الی
جرزدیوار خوبی!! وحاال من اینجا هستم!!!
مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی اش رسیده بود،کاغذ وقلمی
برداشت تاوصیتنامه خود رابنویسد:تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه
..
برای برادرزاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.امااجل به او فرصت نداد تا
نوشته اش راکامل کند و آنرا نقطه گذاری کند .پس تکلیف آن همه ثروت چه
می شد؟ بنابراین:برادرزاده ی او تصمیم گرفت آنرا اینگونه تغیر دهد:تمام
اموالم را برای خواهرم میگذارم؟نه!برای برادرزاده ام.هرگز به خیاط.هیچ برای
فقیران .خواهر اوکه موافق نبود آنرا اینگونه نقطه گذاری کرد:تمام اموالم را برای
خواهرم می گذارم.نه برای برادرزاده ام.هرگز به خیاط.هیچ برای فقیران .خیاط
مخصوصش هم یک کپی از وصیتنامه راپیدا کردوآنرا اینگونه نقطه گذاری
کرد:تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟نه.برای برادرزاده ام؟هرگز.به
خیاط.هیچ برای فقیران.پس ازشنیدن این ماجرا فقیران شهرجمع شدند تا
نظر خود را اعالم کنند:تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟نه.برای برادرزاده
ام؟هرگز.به خیاط؟هیچ.برای فقیران.
.زن
د
گ
ی
ر
ا
چگ
و
ن
ه
ب
خ
و
انیم
گفت وگوی تلفنی!!!
الو؟بله!حالتان چه طور است؟فدایتان،خوبم!قربانتان بروم.اختیاردارید من خاک پایتان هستم.خواهش می کنم،من بمیرم برایتان.حاال که اصرار می کنید،باشد.خیلی ممنون.خداحافظ.-خداحافظ.
عکاس سر کالس درس آمده بود تا از بچه های کالس عکس یادگاری بگیرد .معلم هم داشت همه ی بچه ها
را تشویق می کرد که دور هم جمع شوند .معلم گفت :ببینید چقدر قشنگه که سال ها بعد وقتی همه تون
بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید بگویید:این احمده،االن دکتره یا اون سعیده،االن وکیله.
یکی از بچه ها ازته کالس گفت :این هم آقا معلمه ،االن مرده.
زن بی وفا...
حکیمی جعبه ای بزرگ پرازموادغذایی وسکه وطال را به خانه زنی باچندین بچه قدونیم قد برد.زن خانه وقتی بسته
های غذا و پول را دیدشروع کرد به بدگویی ازهمسرش وگفت :شوهر من آهنگری بود که ازروی بی عقلی دست
راست ونصف صورتش رادر یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست دادو مدتی بعد ازسوختگی علیل واز کارافتاده
گوشه خانه افتاد تا درما ن شود.وقتی هنوز مریض وبی حال بود چندین بار درمورد برگشت سرکارش با او صحبت
کردم ولی به جای اینکه دوباره سرکارآهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست
وتصمیم دارد سراغ کاردیگری برود .من هم که دیدم او دیگ ربه درد ما نمی خورد ،برادرانم راصدا زدم و با کمک
آنها اورا از خانه ودهکده بیرون انداختیم تا ال اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.با رفتن او،بقیه هم وقتی فهمیدن
وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتندوامروز که شما این بسته هارا برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز
داشتیم.ای کاش همه انسان هامثل شما جوانمرد واهل معرفت بودند!
حکیم تبسمی کردو گفت:حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم،یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما
آمد و ازمن خواست تا اینها را به شما بدهم وببینم حالتان خوب هست یا نه؟همین!!حکیم این راگفت و از زن
خداحافظی کرد تا برود.درآخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:راستی یادم رفت بگویم که دست راست ونصف
صورت این فروشنده دوره گرد سوخته بود!!!
نشان لیاقت عشق...
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد،با مقاومت سردار محلی مواجهه شد و مزاحمت
های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت،بنابراین،تعداد زیادی سرباز را ماموردستگیری او
کرد.عاقبت،سردار وهمسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند وبرای محاکمه ومجازات به پایتخت فرستاده
شدند.فرمانروا بادیدن قیافه ی سردار جنگ آور،تحت تاثیر قرارگرفت واز او پرسید:ای سردار،اگر من ازگناهت
بگذرم و آزادت کنم چه می کنی؟سردار گفت:ای فرمانروا،اگر ازمن بگذری،به وطنم بازخواهم گشت وتا آخرعمر،فرمان
بردار توخواهم بود.فرمانروا پرسید:واگرازجان همسرت درگذرم،آنگاه چه می کنی ؟سردارگفت:آن وقت جانم رافدایت
می کنم!فرمانروا ازپاسخی که شنید آنچنان تکان خوردکه نه تنهاسردار وهمسرش رابخشید بلکه اورابه عنوان
استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:آیادیدی سرسرای کاخ فرمانروا
چقدر زیبا بود؟همسر سردارگفت:راستش رابخواهی،من به هیچ چیزتوجه نکردم.سردارباتعجبپرسید:پس حواست
کجابود؟همسرش درحالی که به چشم های سردار نگاه می کرد،گفت:تمام حواسم به توبود،به چهره ی مردی نگاه می
کردم که گفت حاضراست به خاطر من جانش رافداکند!!!
از بهترین روزها...
دیروز نه روز تولدم بود،
نه اولین روز تعطیالت.
نه هدیه گرفتم،
نه نمره ی بیست.
امانزدیک های شب که مادر بزرگ در ایوان فرش پهن
کرد،من سرم را روی زانویش گذاشتم واوبرایم افسانه ی
همیشگی کدو قلقله زن راگفت.
ومن همان طور که او داشت موهایم را نوازش می کرد،خوابم
برد.
دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود!!!
یک ودووسه...
همین االن
بشمار 3و2و1
نفر یه جای دنیا مرد...
یه
ب شمار
3و 2و 1
جای دنیا متولد شد...
همین االن یه نفر یه
رفت این را تکرار کن
هروقت دلت گ
این یه را
آرومت می کنه...
فقط به تو می گمش...
زه...
خدا پشت وپناهتون...
...منتظر کارهای بعدی ما باشید