کودک و نوجوانسایر

داستان زیبا

صفحه 1:

صفحه 2:
‎ee ۰ 0‏ اگه گفتّی اینها چه هستند؟11 مه نهاينها جندتاينج بيجاره نيستئد كه ازتوى دفتر رياضى يك دانش آموزنامرتب روى اين صفحه ريخته شده باشند. نهجند تا قلب تنها هم يستئد كه ازْ يس كسى رادوست نداشته اند دجار افسردكى شده اند.نهب ركهاى درختى هم نيستند كه امسال از بى آبى از شاخه هايشان جداشده اند.نه يرهاى خشك شدهى يروانه عاى پخت پرگشته هم نیستند.راحت ترین جواب حميشه آخر از همه پیدایش میشود.پلهاینها گپ رگهای یک گل كوجك اند.اماكسى اين كلب ركهارا براى لاى دفتر خاطرات خشک نکرده است.این گل کوچک قبل ازپاز شدن ‏:“حلا که آنقدرزشتم که ‎Gals)‏ ‎ ‏پرپرشده است.این آخرین چمله ای است كه كل كوجك يه دوستش زنبور ‏دستی مرا میپیندازشاخه چدایم میکندواولین پاد.پرپر,بهتراست خودم زود ترپرژمین پریژم. ‎ ‎

صفحه 3:

صفحه 4:
همسا یه

صفحه 5:

صفحه 6:
ماهی شُکمول!! چرا کیک افتاده توی تنگ؟ براى ايئكه هركازى كه بهش مى زدم لين ماهی هی می گفت.من هم‌امن هم‌امن هماحالا هم که کیک تمام شده ماهی هی دهانش راپاژ می کندو می گوید:پاژهم!

صفحه 7:
ديوار وترديان... ديوار آهى كشيد وبه ثرديان كفت:عيج كس دوستم ندارد.من پاعث جدایی آدم هامی شوم.من به هیچ دردى ثمى خورم. جواب داد اما ثو (زآدم ها در مقابل مخطرياد وبارائ ودزدها محافظت مى كتى. ديوار كفت:اما من دوست داشتم مثل تو بودم تا آدم هااژ من بالا می رفتند و دستشان به هرچیژی که دلشان می خواست می رسید.دوست داشتّم آدم ها به من تکیه می کردند. چواپ داد:اما هیچ فکرش راکرده ای آن وقت من به جه جيزى تكيه مى كردم:؟

صفحه 8:
جلايه امعلمم يرسيدم:جرا وقتى تويم رايه هوامى اندازمءيايين می آید؟ معلمم گفت:چون چاذیه ی زمين آن رايه سمت ودش مى كشد. حلامی فهمم که جرا وقتى تويم رابه زُمين ميزئمءيالا مى آيدءجون جلايه ى آسمان آن رايه سمت شودش می کشد.

صفحه 9:

صفحه 10:
آخروعاقبت کتاپ خوائدن درسکوت!!!! ماچرا ار آثچا شروع شد که من و پرادرم قرار دشیم در سکوت کتاب داستان بخوائیم. يعد من داستائم را پا خودم زمزمه کردم تا حواسم پرت نشود. پعد پرادرم داستانش را پلند پلند خوائد تا حواسش پرت نشود.یعد من صدای رادیو را پلند کردم تا حواسم يرت تشود.يعد پرادرم صدای تلویژیون را شیلی پلند تر کرد کا حواسش پرت تشود.یعد همه ی پنچره هایمان شکست. و لين طورى شد كه ما ديكر هيج وقت جيزى نشنيديم و حالاهميشه در سكوت. كتاب داستان می خوائیم.

صفحه 11:
پزشک ماهر یک قرص خوب می شوی. قرص ها راشورد درد پر پدترشددکترکفت‌چیزی ‎Yabo) yas‏ اولش ققطا یک سردرد کوچک داشت.دکترکفتسيم ی پوسیدهدندان را کشید در پدتر و پدتر وپدترشددکتر گفت‌ظگر می کنم از سينو زيت عايت باشد.سينوزيت حاراعمل كر.درديد تر وبدتر وبد ترشد.دكتر كفتشايد از لوزالمعده ياشد,لوالمعده را يردا رشد.د کت کفتستما از کلیه حاست.کلیه را چاپه چا کددرد پاژهمپد تر وپد تروپ رو يد تر وبد ترشد.دكتر كفت طهديدم (أظلب ست ظلب راتعطيل كرد.درد بازهم بدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبد ترشد.دكتر كف سشكل اينجاست توى مغزسشذ رليبرون كشيد.حلا ديكر نا دردی داد وه هیچ چیزدیگری

صفحه 12:
پای گوله شکر خورد و در استكان جاى اقتادة ۱ Lo ees

صفحه 13:
نامه... دخترجوائی امکزیک پرای یک ماموریث اداری چندماحه په آر#نتین منتقل شد,پس (زدوماه‌نامه ای ارنامرّد مکنزیکی خود دریافت ‎Kae‏ این مشمون: لورای عزیمتاسفائه دیگرئمیتوائم په این رایطه.اراه دورادامه پدهم.می دائم که ثه توئه من.شايسته اين وضع نیستم.مراپبخش وعکسی که په توداده ام ٍ دشترچوان رتچیده خاطرارفتارمرد محپوپش,ار همه همکارا ارنامردپرادر پسردایی پسرعمووحتی عکس خودشان رای هارایاعکس رویرت.ثامزد بی وفایش دریک پاکت می گذاردوهه میکند.به این مضمون:روپرت عزیزمراپبخش,اماهرچه فکر عكس خودت راز ميا عکس های توی پاکت

صفحه 14:
اند ديك یر ‎Su‏ یدرد 000

صفحه 15:
حالا حرص نخورید بازم براتوت می نویسیم|۱ ees طراح:زهرا شاکرار دکانی (7

سالم... توی این پاورپوینت چند تاعکس وداستان قشنگ گذاشتیم که اگه نبینید کلی ضرر میکنید... انتخاب باخودتونه... اگه گفتی اینها چه هستند؟؟؟ نه،اینها چندتاپنج بیچاره نیستند که ازتوی دفتر ریاضی یک دانش آموزنامرتب روی این صفحه ریخته شده باشند .نه،چندتا قلب تنها هم نیستند که از بس کسی رادوست نداشته اند دچار افسردگی شده اند.نه،برگهای درختی هم نیستند که امسال از بی آبی از شاخه هایشان جداشده اند.نه،پرهای خشک شده ی پروانه های بخت برگشته هم نیستند.راحت ترین جواب همیشه آخر از همه پیدایش میشود.بله،اینها گلبرگهای یک گل کوچک اند.اماکسی این گلبرگهارا برای الی دفتر خاطرات خشک نکرده است.این گل کوچک قبل ازباز شدن پرپرشده است.این آخرین جمله ای است که گل کوچک به دوستش زنبور گفت“:حاال که آنقدرزشتم که اولین دستی مرا میبیندازشاخه جدایم میکندواولین باد،پرپر،بهتراست خودم زودتربرزمین بریزم. ...دعا پدرگفت:هیس! ش رابلند بلندخواند: ت نشست وپدردعای پسرک ساک هایم گوش می دهم. کنی،به حرف بزرگتر ریک باردیگرکودکم ب خداجان !اگ م.شب هازودمی خوابم ک پالستیکی نمیانداز ولباس دوستم سوس دیگرت دخانه کمک می کنم. کنم.به مادرم درخری ت تلویزیون نگاه نمی وتادیر وق وشک درست نمیکم. .بابرگ کتاب هایم م وچولویم رانمی کشم موهای خواهرک ت آرام دردلش گفت: ل نمی شکنم.وآن وق ی هایم را همان روزاو اسباب باز بار دیگر کودکم بکنی! م که قرار نیست یک خداجان!متشکر همسایه ی گفت: غ عینک ک به دما ل کنی؟؟ بی عین ن را حم وزدماغ ر سنگی یک ر ی این ب ا نمیشو ی گفت: وخسته غ عی ن ک ت آورم!! دما ه جا می ری را ب سایه دا سم هم من ر مهمان شب سردی است.چراغ تمام خانه هاروشن است.چراغ اتاقم راخاموش میکنم ودررختخواب دراز می کشم تا شب،بیاید تو وکمی گرم شود. ماهی شکمو!!! چرا کیک افتاده توی تنگ؟ برای اینکه هرگازی که بهش می زدم این ماهی هی می گفت:من هم!من هم!من هم!حاال هم که کیک تمام شده ماهی هی دهانش راباز می کندو می گوید:بازهم! بازهم!بازهم! دیوار ونردبان... دیوار آهی کشید وبه نردبان گفت:هیچ کس دوستم ندارد.من باعث جدایی آدم ها می شوم.من به هیچ دردی نمی خورم. نردبان جواب داد اما تو ازآدم ها در مقابل خطرباد وباران ودزدها محافظت می کنی. دیوار گفت:اما من دوست داشتم مثل تو بودم تا آدم هااز من باال می رفتند و دستشان به هرچیزی که دلشان می خواست می رسید،دوست داشتم آدم ها به من تکیه می کردند. نردبان جواب داد:اما هیچ فکرش راکرده ای آن وقت من به چه چیزی تکیه می کردم؟؟ جاذبه... ازمعلمم پرسیدم:چرا وقتی توپم را به هوا می اندازم،پایین می آید؟ معلمم گفت:چون جاذبه ی زمین آن را به سمت خودش می کشد. حاال می فهمم که چرا وقتی توپم را به زمین میزنم،باال می آید،چون جاذبه ی آسمان آن رابه سمت خودش می کشد. دردنیای لوازم التحریر... بعضی ها مثل دفترهستند،فقط گوش می دهند وهمه چیز را می ریزند توی دلشان.بعضی ها مثل کتاب هستند،حرف خودشان را می زنند.بعضی ها مثل مداد هستند،فقط حرف این وآن راتکرار می کنند.بعضی هامثل خودکار هستند،آنها هم حرف این وآن رامی زنند،با این تفاوت که آنقدر روی حرف های دیگران پافشاری می کنند که نمی شود حتی یک حرفشان را هم تغییر داد.بعضی ها مثل خط کش هستند،فقط می خواهند حدود هرچیزی را با یک خط صاف مشخص کنند.بعضی ها مثل تراش هستند،باعث پیشرفت دیگران می شوند و اهمیتی نمی دهند اگر در مقابل،فقط یک مشت تراشه بی ارزش نصیبشان شود.بعضی ها مثل پاک کن هستند،به دنیا می آیند تا اشتباه این وآن را پا ک کنند. آخروعاقبت کتاب خواندن درسکوت!!!! ماجرا از آنجا شروع شد که من و برادرم قرار گذاشتیم در سکوت کتاب داستان بخوانیم. بعد من داستانم را با خودم زمزمه کردم تا حواسم پرت نشود .بعد برادرم داستانش را بلند بلند خواند تا حواسش پرت نشود.بعد من صدای رادیو را بلند کردم تا حواسم پرت نشود.بعد برادرم صدای تلویزیون را خیلی بلند تر کرد تا حواسش پرت نشود.بعد همه ی پنجره هایمان ،شکست. و این طوری شد که ما دیگر هیچ وقت چیزی نشنیدیم و حاال همیشه در سکوت،کتاب داستان می خوانیم. پزشک ماهر... اولش فقط یک سردرد کوچک داشت.دکترگفت:مهم نیست،با یک قرص خوب می شوی .قرص ها راخورد درد بدترو بدترشد.دکترگفت:چیزی نیست،یکی از دندان هایتان پوسیده.دندان را کشید درد بدتر و بدتر وبدترشد.دکتر گفت:فکر می کنم از سینوزیت هایت باشد.سینوزیت هاراعمل کرد.دردبدتر وبدتر وبدترشد.دکتر گفت:شاید از لوزالمعده باشد.لوزالمعده را برداشت.دردبدتر وبدتر وبدتر وبدترشد.دکتر گفت:حتما از کلیه هاست.کلیه را جابه جا کرد.درد بازهم بدتر وبدتر وبدترو بدتر وبدترشد.دکتر گفت:فهمیدم ازقلب است.قلب راتعطیل کرد.درد بازهم بدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدترشد.دکتر گفت:مشکل اینجاست،توی مغز.مغز رابیرون کشید.حاال دیگر نه ...دردی دارد ونه هیچ چیز دیگری چشم زخم!!! روزی یک گوله نمک به یک گوله شکر رسید وگفت:به به!چه بلورهای شیرینی! همان وقت پای گوله شکر لیز خورد و در استکان چای افتاد. گوله شکر درحالی که غرق می شد،گفت:تو چه چشم های شوری داری!!! نامه... دخترجوانی ازمکزیک،برای یک ماموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.پس ازدوماه،نامه ای ازنامزد مکزیکی خود دریافت میکند به این مضمون :لورای عزیز،متاسفانه دیگرنمیتوانم به این رابطه،ازراه دورادامه بدهم.می دانم که نه تونه من،شایسته این وضع نیستم.مراببخش وعکسی که به توداده ام پس بفرست.باعشق:روبرت دخترجوان رنجیده خاطرازرفتارمرد محبوبش،از همه همکارانش ودوستانش میخواهد که عکسی ازنامزد،برادر،پسردایی،پسرعمووحتی عکس خودشان رابه اوقرض بدهندو همه آن عکس هاراباعکس روبرت،نامزد بی وفایش دریک پاکت می گذاردوهمراه بایادداشتی برایش پست میکند.به این مضمون:روبرت عزیز،مراببخش،اماهرچه فکرکردم قیافه ی تو رابه یاد نیاوردم.لطفا عکس خودت رااز میان عکس های توی پاکت جدا کن وبقیه رابر گردان. لوتلللتبللرا عشق واقعی... امیری به شاهزاده ای گفت:دوستت دارم! شاهزاده گفت:من خواهری دارم که از خودم خوشگل تره االن هم پشت سر تو ایستاده. امیر سرش رابرگردانند اما کسی را ندید.شاهزاده گفت:عاشق نیستی،عاشق به غیر نظر نمی کند... حاال حرص نخورید بازم براتون می نویسیم!!

62,000 تومان