صفحه 1:

صفحه 2:
از تولد تا آغاز جوانی کوروش کبیر دوران خردسالی کوروش کبیر را اله ای از اسانه ها در برگرفنه است. افسانه ‎i ۳‏ ۳ ‘ey ERE On ee ‏مقدار نیست.‎ ae زندگی کوروش کبیر ارائه می دهند.تصویری که استباگ ( آژی ‎Stas‏ ( پادشاه م ماد ‎Te‏ او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است. ۵3 سلطان ‎yy de‏ قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد - در وت خويش بسته است که به هیچ وجه حتی فکر از چیز استیاگ را به اندازه ی روزی ممکن است ماندائا صاحب ان وا از سر بگذران. از این

صفحه 3:
= 4 ۰ ۰ مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ ‎ed‏ را مطمتن می سااحت که فرزند ماندانا, به واسطه ی پارسی بودنش ‏ هرگز به 3 ‎PAS tee UPN Ea aes‏ نديشه ی تسخیر سلطنت برآید و اقودیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی ۰ درست ‎aie csc Gyn sa‏ اگا و ‎eens Su‏ باه اودر كواب مائدانا رامين بيك كدية 0 كه شاخ و بركهايش سرتاسر خاك آسيا . معبرين درباره ن خواب می گویند کودکی که اتورى ماد را wale Sau a 2S LL Uae

صفحه 4:
my وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان . خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ۰ استیاگ به 1 هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. ۰ کوروش کودک را برای ینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از * 3 آنجا که هارپاگ نمی دانست جكونه از يس اين مأموريت ناخواسته برآيد » چوپانی ام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده » با هزار تهديد و »اين وظيفه ى به او محول مى كند. هارياك به او مى كويد شاه اين بجه را به نات درنده ریاد داشته باشد دی و کی ؛ در عبر ۰ ناچار بچه هیچ راهی برای خواهند بود تا

صفحه 5:
‎ry :‏ اما از طالع مسعود کوروش کبیر و از آنجا که خداوند اراده ی خود را بالا تر از 4 الع ها دیگر فرار داده ‏ زن میترادانی در شاب او ری نی راید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز مى كويد . زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ؛ ۰ تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای زو زاب تن کردی مرده ی خردرمی کنل و او را ای ‎PSC aS‏ ابان کر کی دوهامن مادرخواندم ی شود پرواش مس اد ۲۳۱ کوروش را اینچنین وصف می کند : « کوروش کودکی بود زبر و سوالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درك مى شد غير عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. کوروش نه تنها نشانی از از حودیینی و کبر و غرود دیده ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎

صفحه 6:
بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند کوروش کبیر را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی.از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به 3 سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد . و به لحنی آرامتر . . « واتردات حرفت بن زد كم كم بعندان محجوب و مؤدب قدا كه وكن ريهز رآ 1 در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن 9 وشى كه بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند ان مدت ود راار دای داد.

صفحه 7:
از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد.كوروش كبير در واقع به هنكام تمرين ورزشى ء از قبیل سوارکاری و تیراندازی و كه جوانان 1 ول امن ااه ر ابت می کنند » او برای آنکه رقیبان خود وا ز ايشان حل عو ‎ee‏ ‎tale‏ افتاد و fe ‏نمق كرد كدق‎ Obey imal obese Feu 2 ee i st on ی می دانست ۰و ادها مي کرد که از در رزوی باس ون دز کمان و نزه انداز فوز بیش از اندازه ورزیده ن از روی زین با Py

صفحه 8:
روش 9 ۱ بي شد جستین کسی و ۰ ۶ ۳ 5 که شکنت های کوروش در مسابقات وی را از تمرین و نلاث در آن بازها + و نوميد نمى كرد و برعكس با سماجت تمام مى كوشيد تا در دفعهى بعد در آن 7 پهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقيبان 3 خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ‎Be ea ee‏ کافی یافت به طبقه تا ‎eo a le‏ ‏شت به سالخوردگان و ‎ ‎

صفحه 9:
زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که ‎ry‏ مقدر بود زندگی کوروش را دگرگون سازد ؛: « یک روز که کوروش در ده با 4 ed ‏یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب‎ ۰ ٠ ‏ی وی داد که هیتکس پی املهای اد‎ کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و رسانان خويش تعيين كرده بود. هر يك به وظايف أشنا بود و همه مى از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در کنند. شده بوذ که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به خودداری احت بود . چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود #هین آمیزی را کرده بودند که معمولا با یک پسر روستایی

صفحه 10:
ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست . ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به ن بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ؛ حقیری ین مردک » که به خود جرئت داده و پسر یکی از اول مرا تنبيه ‎of‏ کوروش جواب داد: ادشاه | من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق پر ‎as‏ تسه های دهمرا به عنوان شاه حود دربازی اسحاب 0 ظرشان بش از همه ی بچه های دیکر شاستگی این ر آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این نمی داد »

صفحه 11:
اگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! ‎esc Cee ee‏ و . درنگ شاکی و پسرش را مرحص کرد و آنگاه میتراداتس را حطاب قرار داده بی مقدمه گفت : 7 « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد » من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید ۰ همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند . تمام م را آنسان که می دانست برایش بازگفت. بیش از آنکه از هلرپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش هنوز م می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی وی خشم گیری وى در رو كرده اى ؛ با اين حال نیز از بین رفته اند » چون او اخود شاه شده بس خواب اسك واو ديكر شاه نخواهد شد به فرزندی شده. بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ۰ ۳ مت استياك اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در اردوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نملید. دوره ای که

صفحه 12:
۵ 4 Re ‏ره‎ ‎2 nif “ 5 میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استباگ مواجه شد . داستان پدکی کوروش و چگونگی زنده ماندن کوروش را آنگونه که می برای مازگو کرد و طبعاً در اين ميان از هارياك نيز نام برد. خواب درباری با تفسیر زپرکانه ی خود توانستند استیاگ که زنده ش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی » تنها خدایان این موضوع هرگز استیاگ ‎"Olah‏ بر گناه هارپاگ خاطر اهمال در انجام وی سپرده بود به سخت

صفحه 13:
پشر هارباگ راابه فرمان پاداه ماد کشنند و در دیگ بررگی خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه - که البته هارپاگ نیز یکی از 2 مهماناناآن بود بر سر سفره آوردند ؛ پس ضرف غذا و باده حواری مفصل, استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ ۲ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود استیاگ در مقابل فيمان حيرت زده ى مهمانان خويش فاش ساخت كه لذيذ کوشت بسر يختند » أشبزباشى ث

صفحه 14:
Pty صرف نظر از اينکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ۲, 1 ‏.استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند‎ ٠ ۰ دنک ‏هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ‎ ولی در ورای اين چهره ی آرام و فرمانبردار آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور * نگاه می داشت؛ به امبد روژی که بتواند ستمهای استیاک را تلافی کل هاربا کی فش که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته نابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استباگ داشت تمام تلاشش نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به

صفحه 15:
= ات فراوانی از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمی دانیم که آيا اب جنگ بخشی از ‎Py‏ ‏برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش . خود این جنگ را آغاز کرده یا استباگ او را به نبرد 1 واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ - كه از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است - برای از بین بردن خطر . ‎ .‏ ‏کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را ‎Aba‏ جنگ برعکس ی + همه د - بى اش‌ساخت. اين مدت . دو طرف به دفعات با 5 یری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد اول 24 و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه ل كه

صفحه 16:
اکوروش سه‌یار با مادی ها جنگید ودهر سه بار شکست خوزد. صحنه ی چهارمین برد ‎ri,‏ ‏پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها - که دی جریان تعقیب لشکر پایس پراکنده 9 ند و فتحى جنان به كمال كردند كه كوروش ديكر نيازى به پیکار ص مجدد نديد). 5 لك مشت د روا كذار ابن تبرد کوروش 3 [ أن به سوى باساركاد أشاره دارد و در اين میان غیرمدی رین بارس ۱۳۱ ‎ase‏ اک ۰ برادران و يش را ترغيب مى كردند كه دلاورى بيشترى به خرج دهند و به قبول ‎eae‏ ا را ردیل ور ا کرده است به عقب نشینی جنگ . پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال اكباتان ( هكمتانه - همدان ) شد ؛ بر تخت يادشاه مغلوب جلوس كرد 3

صفحه 17:
کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ۰ نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ - همان کسی که از آغاز تولد کوروش 203 همواره به دنبال کشتن وی بوده است-پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت رل و رفتارهای رانحی که دران زمال سرداران پیروز با بادشاهان معلرت ای کردند درا مورد او اعمال نشد كه به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل پندگی کند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام کوروش . بعدها با ازدواج ض و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط و استیاگ و مار تباط میان پارسیان و مادها . نزدیک تر و از گذشته کد. ( که ازدواجهای درون خانوادگی در دوران در خانواده های سلطنتی بوده است). پس از نبردی که را منقرض ساخت . در حدود و شهر پاسارگاد را برای ى قوم يارس ‎tee‏ 4 -

صفحه 18:
© نبرد سارد 0 4 ‎ly ee eel 6 ١‏ یکهدولت نیا ‎ee ee‏ "وت بارس مرت زرم کرزوس : پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران . سخت نگران کننده و باورنکردنی بود از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد . برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر ‎stl‏ نگرنی کرزوس ‏راتوری ماد داشته باشند و با تکیه ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود , تهدیدی متوجه ‏لیدی کنند. کرزوس برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل از ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ انتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک نویای بارس را مشکل مى ساخت. ‎ ‏آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده . مطامعی خارج از مرزهای ‎ ‎ ‏دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش ,های شاهانه به لاسدمون ( ‏ام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با و ‏در اختيار لیدی قرار دهد. از نبوئید ( پادشاه ( فرعون مصر ) نيز ۲ به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در ‏ام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ‏توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عين حال . کرزوس برای محکم کاری مختلف - از جمله معابد دلف ۰ فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی ‎

صفحه 19:
خدایان , پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان بة او توصیه می کنند که از نبرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحخد با ‎a ee tas soa‏ 7 شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت ‎WAS‏ 5 اي پیشگوبی کرزوس را در حيرت فرو برد او به این نکته اندیشید که اصلاً با عقل جور در شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - که می كرزوس نابود یک امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیک گرفت و نبرد شد. ولی همه ان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی و از هدایای او به بهترین شکل ولی در مورد کمک نظامی در جنگ ادند. حاکمان بابل و دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی ی از میلاد » با تملم - از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی ترين سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد.

صفحه 20:
از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نز متصرف شد. سپاهیان ‎PS‏ ‎de se hd‏ بشروی در حاک ایران دارایی های تمامی ماطنی ولاکه اشمال می شد 6 چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی . * آنها مى آمد! ظاهراً يك ليديايى خائن كه از جانب كرزوس مامور بود تا از سرزمین های ۰ تراکیه برای او سرباز اجیر کند ‏ به ايران آمده بود و كوروش را در جريان توطئه ی کرزوس ‎ls‏ بود. نخحستين بار ؛ سباهيان ايران ‎a‏ هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در فتوانسته بودند به پیروزی برسند » از یکدیگر جدا شدند. کرزوس نیروهای پارسی جا خورده بود : تصمیم گرفت شب خالی کند د عقب نشيد. به اين اميد كه از يك سو توانست از کوههای صعب العبور ليدى بككذرند و 3 در همان محل اردو انيز در سارد به او ‎ ‎ ‎

صفحه 21:
بح روز بعد . چون کوروش از خواب برخواست ‎Py BIE pee SE by od Ole yp‏ پیش بینی های کرزوس ۰ تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان 7 ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند . بلکه با جسارت تمام راه سارد را در 0 |؟ گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی . از ۰ دشت بارد سر درآوردند و در مقابل پایعت اردو زدند. وقتى كه كرزوس ردان شد كد ۰ سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فاثق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتشر ى كرده اند غرق در حيرت گردید. از یک طرف هیچ به رسیدن نیروهای کمکی از بابل و مصر نمانده بود و از طرف ديكر يس از رسيدن به سارد . سربازان | که به خدمت گرفته بود نیز بود جون هركز كمان نمى كرد كه سرعت تعقیبش کنند دروازه های سارد یکشانند. بنابرین تنها ان دادن به همان مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان که جنگیدن در سرزمین بیگانه . برای سربازان پارسی بسیار سخت ای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن م ليدى نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود. هارپاگ داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با ز هیج چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی الا انين ۱

صفحه 22:
بنابرين سواره نظام لیدی . هرچقدر هم که قدرتمند باشد , به محض رسیدن به اولین گروه از سباهيان بارس عملاً از کار خواهد افتاد. بياده نظام كوروش نيز دستور يافت اتا يشت سر شتران 4 حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش که « 2 خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ايران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان بارس بودند. از ۰ ميان ليديايى ها . آنان که زنده مانده بودند - به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به رهای دیگر -به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این بالاخره متحدین اسپارتی : بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی .. یکسره می از شكست و عقب نشينى ليديايى هاء يارسيان شهر سارد را به درآور: بر طرف ديوار داشت بجز ناحيه أى كه به كوه بلندى بر مى خورد و به خاطر إر تند آن لازم نديده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس کوروش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفودذی ابه درون إذاد. بر اثر اين وعده بسيارى از سباهيان در صدد يافتن 4 ند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام " هی رویاس " دید که کلاه خود یک افتاد. ‎te ye‏ بر رگشت. ‎Tote‏ * دیگران را در جريان اين اكتشاف قرار داد و بس

صفحه 23:
بر مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با ‎ry,‏ ‏اطمینان سخن بگویيم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ۰ روا نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او از سایرین به واقعیت نزدیک است ‏ آنجه در اين مورد خاص می گوید » 7 نمى رسد. ابتدا روايت كزنفون را مى آوريم و سيس به سراغ هرودوت ب خواهيم رفت : 2 ‎٠‏ وقتى كرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظيم فرود آورد و به او كفت : من » ای پس عنوان اربابی را به تو بخشیده ترا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من مى دانم که مربزنم خستکها و خطرهای بیشماری را متحمل شده ۶ تصرف خود درآوزند. HS ees =)

صفحه 24:
بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند ‎ry,‏ ‏چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عين حال » اين كار را 3 هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را ارت کنند. کرزوس 4 مداد لد بسیار خوب . پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت ۰ سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود » من هم در ض به تو قول که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر شد بیاورند و خاطر به تو تقدیم کنند. سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را و گرانبها خواهی یافت. برعکس . اگر شهر را به باد نهب و حى ‎na SS ll eal‏ سب ورف سرد ۱ ار

صفحه 25:
« تو خودت خودت را بشناس!» باری . من پیش از خودم همواره تصور می کردم 2 که تحدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند: ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد .و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من ‎١‏ كا ترزرتهاى سرّشارى كه داشدم و ‎ee ee‏ إستند در رأس ايشان قرار بگیرم و فاگ دك رأ راضى كم وافرماندهی بر بپذیرم همه از من اطاعت د و من بزركترين موجود بشرى ضايع شدم و از اين حرفها تصور اينکه شایستگی آن بالاتر از همه باشم ‏ فرماندهى و را پذیرفتم ولیکن یر ی ه خود می باليدم جک او رارهی نک ر ا ‎eek‏ مرو تحت تاثیر کسانی که به من

صفحه 26:
yy من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم ن ب توا لت دس ی دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و ۰ دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات رابه تو پس می دهم. فقط قدغن 7 مى کنم که دیگر نباید بجنگی, » و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به حاطرغم و اندوه زیاد در جایی بود و نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان به قصد کشتن او گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان فریلد زد: ‎ee‏ قداو ‏مان کوروش ۰ کرزوس را به همراه ۱۶ تن دیگر از نجبای ‏۱ یات ‎Oo Ge‏ كردند كرزوسن فرياد زد 4 “. كوروش توسط مترجم خود ء معنى اين كلملت را برسيد. كرزوس ‏زگفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت ‏,متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس ‎

صفحه 27:
زمانیکه سولون در پایتخت من بود . خزانه و تجملات و اشیام قیمتی نحود را به او نشان دادم و ‎Py‏ ‏پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند . در حالی که قین داشتم که اسم مرا خواهد پرد. ولی !۱ گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه !۱» کوروش از اين سخن متاثر شد و Pa ee eS ‏ل‎ كردن آن كذشته بود. آنكاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خحودت سوكند مى ب« :هم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ۰ باران 3 شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد پارسیان که سخت وحشت زده بودند . در حالی که تشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. » می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن اين روايت , مقدس- بودن آتش نزد ایرانیان ه نمی داد پا سوزاندن پادشاه دشمن . به آتش - یعنی مقدس ترین چیزی که در ان می کند به ‎١‏ هر كرابجنين را ‎ ‏ى سراع تداريم واهروئؤت تيراككوة مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربنانه بوده است. و 2 ‎cal‏ تس شنم انيت كه ‎Ole Vg nl‏ ات کر ۲ داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن . خدای احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت - به عنوان یک یونانی - کوشیده وا در اين مسأله دخالت

صفحه 28:
مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شدء است که اگر چه در پایان به ۲ | این نکته می رسند که سرباانپارسی » شهر را غارت نکرده و با مردم ساره عطوفت را ر کرده ۲7 ند لیمی کرشند به نوعی ان ونر مان پارس را به همکد کرژوس و تسخن دی دد ل پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماً دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ۰ تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سا ‎ee‏ ان الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در ,ست آوردن سارد تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ۰ به دست کوروش افتاد و آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانکه در جای ۷ > gly ol ‏فانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ؛بنا‎ ‏م بودند : ينانها , البانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسی‎ ‏نها در این دست آورده ها (مستعمرات) بیشتر بو‎ آمده

صفحه 29:
4 هرودوت ‎Cais‏ این مستعمرات را چنین می نویسد: و وابسته لقا نهات تهرهای خرد زا در جاهانی بنا کرده ‎I SAS atl‏ آنا ر هرا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با اين شهرها برابرى کنند و نه : شهرهای پایین . نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری . چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه که در باختر واقع است ‎el leew‏ این شهرها در کاریه فرار دارند و امالی خن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس » کلازمن ۰ فوسه. اينها به یک زبان سخن می گویند ‎cla‏ یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ‏فحیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده و ارتير به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به ‎ ‎

صفحه 30:
Pa ۲ 0 پس از آن هرودوت می گوی انهای هم پیمان زمانی از دیگر 9 از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی 2 ‎Bee Ce | eee‏ تنيها و جه ديكر ينانيها برهيز داشتند از اينكه خود را ينانى بنامند و كمان مى رود كه اكنون هم بي بيشتر ينانها اين نام را شرم 3 آور می دانند ies ۱ a re ‏ار‎

صفحه 31:
وازده شهر همی پیمان ینانی برعکس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدى براى نخود 1 4 ‏ساختند كه آن را بانيونيوم ناميدند از ينانهاى ديكر كسى را به آنجا راه نمى دادند و کسی‎ ٠ ‏هم جز اهالى ازمير خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میکال ك‎ 7 “ ‏قرار دارد این معبد برای خدای دریاها . پوسیدون هلی ##* ۰ ساخته شده است. در‎ > ‏نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم‎ idles گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی ها هالی کارناس را باری ایتکه یک ی از اهالی آن بر خلاف عادت کرد بیرون کردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی از آنها بو یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمينها زمینهای از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برمى آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يونانى بنا كدره 2 امی و هم پیمنینبرد. زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده داشتند.

صفحه 32:
yy بس از آن تاريخ نكار نامبرده مى كويد : یننها و لبنها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و ۰ ۲ ‎este lyse‏ كد كوروش اآنها ماند پادشاه لید ی رفتار کند پم 2 کارهای درونی أنه 7 « " ‏دخالت نکند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را‎ ' ٠٠ > ‏آورد : « زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کنند. پیش خود‎ ‏اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به درآیند . بعد نشست و هر چند که نی‎ اشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از مامیان ادند. وقتى در تور به بالا و يايين مى جستند , نی زن حال آنها را دید و می رقصیدا می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. ۲ ز ميان مسرت . کوروش فقط با و و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. خود را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک ‎eye os ey lS os‏ ررك

صفحه 33:
yy نمایندگان شهرهایی چون کل فن » افس ۰ فوسه » پری ‎ten‏ اریتر و دیگران در ‎oh‏ ‏ایتجا کرد آمده بودند . هر ملبطه چون به مقصود خویش رسيده بود در ابن گروه شرکت انکرد: ۰ ۰ جزیره ی سامس و خیوس هم شرکت نکردند به این امید كه کوروش چون نیروی دریایی 2 نیرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی که با یکدیگر داشتند . از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در این گردهمایی حضور یافتند. گفتند هر چه ینانها بکنند ما هم خواهیم کرد. دریانها از جهت آنکه نشله بود» از شرکت در عملیات خودداری این گردهمایی شرکت کنند » ینانها و گذاتند نماینده ای از شهرهای که موس نامی از اهای فوسه که سخنران و سخننان بود با اوهی از ی فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی 2 اخواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازینی کنند. بدین منظور یک کشتس هسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت » فردی به نام لاکریناس را کوروش روانه ی سارد کردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از زار کید زرا پارت چنین وفتاری را نخواهد پذیرفت

صفحه 34:
کوروش از يونانيهايى كه در ركاب وى بودند برسيد : مكر اين لاسدمونيها كيستند و عده شان ‎٠‏ ‏اند تاد وه رای گوید؟ پس پس از آنکه بونانیها ین مردم به کوروش شناساندند "7 دی دب ماب کرد و گفت : من از مردمی که در شهرهایشان جای ویژه ای دارند 1 که در آنجا گرد هم مى آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یکدیگر را فریب می دهند هراسی > ‎ond pe‏ ماندم جنان كنم كه اين مردم به جای دخالت در کار ینانیها از کارهای اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به کشور خویش بازگشته به پادشاه ی یت ‎BON em Cael Nees‏ 3 گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین دادن کوروش به همه ى يونانيها بود : جه هر شهر یونانی در آنجا کرد مي آنند ولی در پارس جنير ست بست زيزا سمو رو 2 که از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حكومت اسيارت آكاه یی میدان مانند گرد آمده و در کارها سخن می گویند و هر یک از باوز خود را به مردم"بپذیرانند.

صفحه 35:
حکومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی که می خواهند مردمی را ب سانند روش .۰ 6 حكومت آن را كنار نمى كذارئد تا از ميدان داد و ستد سخن بكويند. بنابرين از اين ياسخ 2 نمى توان داورى كرد كه ميدان خريد و فروش در يارس پیدایی نداشته است به عكس جون داد و ستد در آن زمان بيشتر با تبديل جنس به جنس مى شد و مغازه يا حجره برای 2 اينكونه داد وستد تنك بود . يس اين ميدانها بوده است. به هر حال اكر هم نبوده مقصود وش روش حكومت اسبارتيها بود نه ميدان داد و ستد اين هنكام به كارهايى كه در خاور داشت بيش از كارهاى باختر اهميت ‎Ane yea‏ واه سكروية ابن عور ماقت اكه در زمان آزادی داشت باقى كذاشت و يس از آن با ‎ ‎

صفحه 36:
‎xy‏ توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید وعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت. این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که ۱ مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند. آیا بهتر نیست که لیدیها را پرده كنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ‏ لیدها نه گذشته گناهی دارند و نه از ت حال . كذشته ها به كردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تتبیه شود. ‎hyp elas ao oly ge‏ نكتنة تماينذه الى بعإسارد فرسك و فرمان ذل اكه ‎ ‎ ‏برندارند » در زیر ردا قبايى بيوشند و كفشاهى بلند به پا نند و کودکان خویش را به موسیقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی دید که مردان لدی زنانی خواهند بود شورش آنها راحت خواهد شد. والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که ان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد. مازارس سردار ایرانی برای سرکوب سارد فرستاده شد.

صفحه 37:
Fa, ۱ rege ee ee ‏ت. مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتباس را تسلیم کنند. اهالی کوم از یک سو نمی‎ خوامتد با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده 4 است تسلیم پارسیان کنند. لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد. به 7 خواست اهالی کوم ۰ پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمى داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ۰ ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما اين بايان ه خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر یوس واقع بود و به آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم. مازارس چنین کرد 5 راهان پارس دادند., مس مازارمر ‎ee moe‏ تم کرده این مک نخستین شهری که فرو پاشیا ‎١‏ ان دور کشورهای ماگزی یر 9 فرماد ارسیان زر 1 مازارس از دنيا رفت و هارياك مادى جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر قوسه و به اهالی آن یک اولتیماتوم پیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا

صفحه 38:
مردم فوسه که دریائوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند . از این مهلت یک شبانه 4 37 روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با ایان یفتن زمان تعیین ۲ , شده.مپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرق سرت مگ سوار بر کشتی های خود به جزيره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند. سيس فراريان فوسه تصميم كرفتند به كرس كوج كنند ولى بيش از آن خواستند به شهر ا خود باز كردند و از يارسيان انتقام بكيرند. ف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر شماری از پارسیان را کشتند. بسیاری از نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و هارپاگ اعلام کرد. در ازای پذیرفتن فرمانبرداری از پارسیان به خانه »دولت ایی به جای

صفحه 39:
از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر نوس کرد. توس یکی از ز ایونیه بود که سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه به آنجا آ بنا شده بود. اهالی تلوس نیز به سان مردم فوسه رفتار ie ME et och ‏اكروند یی یه مس‎ در همانجا ساکن شدند. و اما سایر شهرهای ایونیه چون دريانها و آلینها راه مردم ‎LU Yl aa ee‏ پیمان ‎Pe ys‏ 1 آن پس هارپاگ به اریها . کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای مان ایرانیان درآمد.

صفحه 40:

صفحه 41:

صفحه 42:
E22 08) Bo ‏و‎ aan Aes — Ge 2 Great C yrs 1 fs asic ir 7 3 ‏ان‎ ‎P THE FOUR retry OF EARTH SON OF CAMBYSIS_ KING OF oT

صفحه 43:
تال و ز نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و > نفوذناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران زر و جهاز جهت زار جوانمرداه رای ور کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند داشتند که او را شایسته وان دبای کذار حقوق بر ۷ کرده است. مي‌توان کفت که هرآنچه از مردی و مردمی و از و كياست داشت در بابل نظر به اهميت اين نيست قبل از توصیف آن کمی - خدای - آشنا گردیم ؛ آن را به پیروی از یونانیان « بایل » می نامیم در زبان و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو گفته پیداست که مردم چنین ى خذايان.» مى باش مى بايست به اصول مذهبى و خدایان خود پایبند بوده

صفحه 44:
حمورابی : و هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت. سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت. کوچک را از پدرش ( سین - موبعلیت. ) به ازنشد بده بود که تقریباً هشتاد مايل دزازا و بيست مايل پهنا داشت وحدود آن از سپپار تا مرد )از فلوجه تا ‎ee a‏ ۶ ارال را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحتد 4 " (پادشاه لارسا) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ؛ ‎Tas,‏ داد ‎rele‏ برد و در درو کم اه انش از همان ذ رش مرزهای کشورش بود . لیکن با نظر به قدرت

صفحه 45:
در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. 1 5 از آن يس بيست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استسکامات شهرهای تصرف شده کره . در بیست و همین سال از پادشاهی ی ابل هدف تهاجم مشترک التلافی متشکل از عبلامیان ؛ گوتیان » سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا | متصرف می شود. ی و یک همان دشمنان قدیمی دوب ر می کشند: انبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده » ‎ee eee‏ م تود و نراتجام دن ه متحد مى شوئد و به پایان دهد و تمامی مردم بين

صفحه 46:
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت : حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری , اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مّون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوائین قدیمی تر از پادشاهانی چون ۸ اور - نمو » و « لت - عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را ه نخستین قانونگزار تاريخ » اميد ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. براى رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ۰ حمورابی در اين قانون .دوك خداى بابل را كه تا آن یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار لبته با ۱ زیرکی مذعی شد که این مقامی است که از سوی «آنو ‏ و« ان فویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و وا تشیر دادند آفرینش را از نو نوشتند تا نقش مردوک راگذارند.

صفحه 47:

صفحه 48:
ی پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز انتوانستند عزت و شوكت كشور خود را آنكونه كه حمورابى برايشان به ارث كذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از كذشت ساليان دراز و در دوران حكومت« بختنصر » كشور ابابل ديككر بار عظمت و اقتدار خود را بازيافت و تبديل به بزركترين و زيباترين شهر آن دوران شد. ولى اين بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتى كه اين كشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و ‎ee Lae ee‏ 0 » تضتویری که براستی شایسته جع کر دم آتش زد و مردم دید که چگونه با دستان خؤة جش م هلى ده ا Bo Sh nl eee ‏وده ازيل‎ ‏سي‎

صفحه 49:
نبونید 1 باری ‏ بختنصر با همه ی قدرتش در سال ۵1۱ پیش از میلاد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به ساطنت رسید. او بسيار ضعيف و ناتوان بود و بس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند , از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش ۶ لابامی مردوک » شاه شد از ثبز چندماهی بیش سلطت نکرد و مانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال ۵0۵ پیش از میلاد ( یعنی از آنکه کوروش در به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه يسر ا ا ا ‎bes 1 >‏ ر که می خواست از آلی مصریان حمایت کند. 2 ‎Sele tee‏ ال 5۸ امت كزيد و حكومت بابل را به پسرش ؛ بالتازار » واگذاشت. ‎ ‎ ‎

صفحه 50:
ثالها ‎oe‏ آنچه ويد را وادار بهبازگشت کرد , شنیدن خبر لل سياه لزان به سوى بابل بود. با شنيد ن اين خبر ؛ نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب » يعنى به سوی سوریه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر میزی عایدش نمی شد. از باستانشناس مذهبی که به ‎Go‏ از انتقال قدرت از دولت ماد به نكران شده بود و مى دانست كه اين انتقال قدرت بابل را ند کوشید تا همه ی فرماندهان لشکری را با؛ فرمانشان وق إخلل ۳ غالگر ایجاد کند. لیکن کاهنان بودند سلطان را به

صفحه 51:
آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند » و هیچ ‎ry‏ ‏در پی دند که خشم و کینه ی خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از کامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام که بیگانه در 2 مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی 5 به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه ی ۲ 5و اسف انگیز بود. از آن جا که بر اثر حزقیل و پر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر

صفحه 52:
روش از جانب خداوند لایزال مأموریت یافته بود که قوم بهود را از آن زندان زرین ۱ بیرون بکشد. حزقیل که به یک خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول 4 نهر دبان ‎My tu Sh aL ays DU a‏ امیدواری ابان برد او در گوس اب که 2 به هر سو ندا ذر مى دهد كوروش عامل خداوندى نجات همكيشانش خواهد بود. 7 > پذیر است. و اسرائیل رویای را دنبال می کند.« شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار همه های خاور نزدیک و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یک 3 ‎Uo‏ ‏بهتر از اداره ی همه ی کشورهای گذشته بود که اسرائیل الهام ‎agate‏ 4 در همه جا شایم می کند که کوروش شکست

صفحه 53:
بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود » اکنون پا دادن وعده ی با به وطن به تبعیدیان . آن هم در آتیه ای نزدیک » روحیه 4 ی ایشان را تقوبت می کرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطه ی آتی خداوند بر 71 پابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون ری اسدانی برحرردار ‎cali‏ بود احساس قوف ‎pelea‏ ورد تقویت می کرد و از او می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه إن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد. کوروش پس از فتح بابل انجام داده است » سند ی به دست به استوانه ى كوروش معروف است. انه ى كوروش كبير در بابل بيدا شده و اصل آن در موزه ی برريتانيا نكهدارى مى شود. | باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی وسالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار و سارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین اين نوشته تأآولى از خط بيست به بعد را كوروش كبير كفته است.

صفحه 54:
و اینک متن استوانه : ۰ 2 ‏كوروش» شاه جهان , شاه بزرك , شاه توانا . شاه بایل » شاه سومر و اکد.‎ ١ ie ما نواحی جهان + ۲ چهار[ .)من هستم [ ......] به جاى بزركى ‎٠‏ نانوانی برای پادتناهی کشورش من 9 شده برد . آنان را به جای آنان + بونیدتندیس های کهن خدایان را از ميان برد [ ..... ] و شبیه تددیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها. یین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ..... ] هر روز ستیزه گری می جست. با ] او قوانين ناروابى در هرها وضع کرد 4 ان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند. و ی را يه بایل اور برد به مردوی ‏ وى به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.

صفحه 55:
۱ مردم سومر و اكد كه شبيه مردكان شده بودند :او توجه خود را به نان معطوف کرد. این موجب ‎ea SH gies anes Nessie‏ 0 2 ‎١‏ ۲ آنگه وی جستجوکان فرمانروای دادگری یافت , کسی که آرزو شده ۰ کسی که وی دستش را گرفت. كوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زیان آورد. نامش را بهعنوان فرماثروای سراسر جهان ذكر كرد ‏رس « گوتانه سراضر اقوام ترا مردرک در پیش پای او به تعظليم وادافت أمرولان وكاو رات را که وی به دست او ( کرووش) دادهبود ۶ با عدل و داد پذیرفت. مردرک ۰ سرور بزرك ‎٠‏ پشتیبان مردم خویش ۰ کارهای پارسایانه و قلب ج یف او را با شادی نگریست. ‎ ‎ ‏بابل در بيش و يار در كتارش او را همراهى كرد. كرانش كه شمار آن جون آب رود برشمردنى نبود با سلاح هاى آماده در کنار ‏كذاشت تا بى جدك و كشمكش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر را كه وى را ستايش نمى كرد به دست او ( كوروش ) تسليم كرد. ‏لدت اهى .وى با جهره هاى درخيشان به بايش بوسه رَدند يش مردكان به زندكى بازگشتند , كه همكيي زا از نياز و رنج به کردند و یادش را گرامی داشتند. ‏جهان , شاه بزرك ؛ شاه نيرومند : شاه بابل . شاه سرزمين سومر و اكد ء شاه ‎-

صفحه 56:
‎١‏ بسر شاه بزرك كمبوجيه ‏ شاه شهر انشان ۰ نوه ی شاه بزرگ کوروش ۰ شاه شهر انشان : نبيره ی شاه بزرگ چیش پیش شاه انشا ۰ ۲ از دودمانی که هميشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائ ‎ ‎ ‏را بعل » و «نبو » گرامی 1 3 00 مى دارند و يادشاهيش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من پا صلح به پابل درآمدم 5 ۳ با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور ۳ بزرگ , قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشیدم ‏۶ سپاهیان بی شمار من با صلح به پاپل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و ‏کننله ی دیگری بیدا شود ‏بابل و همه ى شهرهايش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق ‏دود[ بانند تک نون که بر آنها رزا برد ‏ان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم: مردوک خدای ‎ ‎ ‏آشور و نیز

صفحه 57:
۳ اکد ؛ اشنونه ‏ زمبان ؛ مه تورئوا تردن ‎ees‏ لسك پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود. 4 ۲ دایانی که در آنها زندگی می کردند .من آنها را به جایگاه هایشان باز گردانیدم و 2 پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم. ۱ 2 ۳ همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) ابل آورده بود » فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی ان بازگردانده ام پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند » بشود که بیایند ‏ بشود که آنان به مردوک سرور من, بگویند : کوروش 4 [ ..... ]من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم. » اردکان و فربه کبوتران. فتشان وا مستحکم كر ‎AG‏ oes) £0 (eeeaal £800.09) 27

صفحه 58:
oe, srr تس us suc a oh ‘eo, per 032 لبي ‎a‏ ‏0و6 لیف تا BABYLON ni ee ۳ شامشاهیمخامنشی در ورن کرش بزرگ

صفحه 59:
= : 39 by 0 5 4 ; .خودم ‎L‏ تغییر می دهم 2

صفحه 60:

صفحه 61:

صفحه 62:
شفقت کوروش بر گرفته از کتاب بهودیان باستان 1 فو که ۳ در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند . قوم مغلوب ناجار مى شدند كه به دين مردم ييروز درآيند و از باورهاى مذهبى خود . ‎eae‏ لكي جره سان مرذمئ كداية ‎Sap Sup bl‏ بدست اقوام روز تاريخ به خاى انتده اند و چه بسیاو معابدی که ترس ۱۳۶ ۲۰ خاک ‎OLS‏ گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ايرانى و انيرانى و از بت برست و خورشيد برست و يكتا إست ) در انجام فرائض دينى خود آزاد كذاشت و حتى معابدى را كه در جريان آسیب دیده بودند از ساخت. بهترين نمونه هاى اين جوانمردى يان تسخير بابل مى إكه مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاى ويران شدن معابدشان ان پارسی آماده می کردند ۰ کوروش در میان آنان حاضر شد و ۳ ات زده ی آنان ؛ مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی را در شعله اندکی پس از ژندگي مر آسارت پردازند.

صفحه 63:
کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد مای بازكردائد و أو که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که بهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش . به سوی شهر و دیار خود روانه‌شدند وبا کمک ایرتبان موفق فلاند شهر کرد را ار نو رد وا کات و اقی مانده است را به يهوديا همه ی آن اثاث را بزرگ و ستودنی ۰ از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به تایش چنان است که تورات کوروش «سیح جدین صورت از دیر باز کودکان بهودی از گی خود از طریق کتب مذهیی با این ابر مرد بشر گشته و توت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به پایه و شالوده مى کنند و مقامی بلاتر در قرآن مجید نیز چناکه به ن ) به نیکی یاد شده و بدین تورات بهود است » کوروش را

صفحه 64:
4 درگذشت کوروش ۰ مرگ کوروش نیز جون تولدش به تاريخ تعلق ندارد. هيج روايت قابل اعتمادى كه از جكونكى مرك كوروش سخن گفته باشد در دست نداريم و ليك از شواهد چنین پیداست كه كوروش در اواخر عمر براى آرام كردن نواحى شرقى كشور که در جريان فتوحاتى كه كوروش در مغرب زمين داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسايكان شرقى قرار كرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنكيده است. بسيارى از مورخين , علت مرك كوروش را كشته شدنش در نگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به سکاها ) کرده است دانسته اند ابر پاریزی در مقدمه ای که کتاب «ذوالفرنین یا کوروش کب آنچه بر پیکر از مرگ می گذود را اینچنین شرح می و

صفحه 65:
ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید )۰ اریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه کوروش رفتند و جنازه را اوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه. آهنگهای غم انگیزی می نواختند , پشت سر آنان پبلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند این جمع سرداران ی که در جنگهای کوروش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند. پشت سر آنان گردونه ی پاشکره سلطتی کوروش ‎cl ASUS‏ چهار عال بند بود و هشت امس سید با انه يراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند. بر روى اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه ‎Es‏ رودهای خا اخورشي دأو بهرام م وهر وم اسادند و بخورامی سوزانند در وسط . تاج شاهنشاهی بر روی ع کرت رت بر و بالا زنان قرار داده مخصوص و کی كوروش از آن سپهسالار بر گردونه ۲ را در دست داشت. بعد از ‎Oe‏ زرین و تفایس و ذخایری که مخصوص کوروش بود - یک - حركت می دادند.

صفحه 66:
pt: = همین که تزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را ام به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک . آرام بر فراز گردونه رفت و بر تلبوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس كرديده بود. به فرمان داريوش دروازه هاى قصر شاهى 1 ( تخت جمشيد ) را کشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبائه روز مردم با ۰ احترام از برابر بيكر كوروش مى گذشتند و تلجهلى كل نثار مى كردند و موبدان سرودهلی مذهبی می خواندند. روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تایید » پا همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد - شهری که مورد علاقه ی حاص کوروش بود - حرکت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این هراسم بترم و كنار رود سيرع آزاگه کوروش بزرک در سل ۱۳۷۶۶ علی سای ‎NOB‏ ‏— :

صفحه 67:
هنگامی که پیکر کوروش به خاک می سپردند » پیران سالخورده و جوانان دلیر ؛ یکصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد . ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش , مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی باز گشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.

صفحه 68:
شیب یات ۱ ۲ ۱(

صفحه 69:
5 : ١ 3 ستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری ۰ پس اگر همفکر خود نیافتی مثل خد کوروش کبیر

صفحه 70:
,رات رویز انز

صفحه 71:
ذوالقر: % از منظرقرآن و اعاريث آيت الله سيد مجتبى موسوى لارى لوروش كبير كه با نام ذوالقرنين در قرآن آمده است

صفحه 72:

موضوع:زندگینامه کوروش کبیر تهیه کننده:سپهر نوعی از تولد تا آغاز جوانی کوروش کبیر دوران خردسالی کوروش کبیر را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است .افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید .لیکن خوشبختانه در کلیات ،ناهم2گونی روایات بدین مقدار نیست .تقریب ًا تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش کبیر ارائه می دهند،تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ،پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشم2نش قرار داده است. استیاگ -سلطان مغرور ،قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد -آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند .از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند .این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ،استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی 2پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند -درآورد. مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی اس2تیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا ،به واسطه ی پارسی بودنش ،هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند .ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد .درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ،استیاگ را وحشت یک کابوس متالطم می سازد .او در خواب ،ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند .معبرین درباره ی در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد ،بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد .کشاند وحشت استیاگ دوچندان می شود .بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد .بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ،استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کوروش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ،چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ،با هزار تهدید و ترعیب ،این وظیفه ی شوم را به او محول می کند .هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی ؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد .چوپان بی نوا ،ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد. اما از طالع مسعود کوروش کبیر و از آنجا که خداوند اراده ی خود را باال تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ،زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رس2د و ماجرا را برای زنش باز می گوید ،زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند .میتراداتس لباسهای کوروش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ،بدانسان که هارپاگ دستور داده بود ،در بیابان رها می کند. کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد .هرودوت دوران کودکی کوروش را اینچنین وصف می کند « :کوروش کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ‌،و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فورا ً جواب می داد .در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کالمش حاکی از نوعی سادگی و بی آالیشی و مهر و محبت بود. بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند کوروش کبیر را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی.از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک ش2د در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ‌،و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد .کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد. از آنجا اخالقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد.کوروش کبیر در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ،از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ،که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ،او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ،بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ،و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ،با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ،اول می شد. کوروش وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید .از آنجا که شکست های کوروش در مسابقات وی را از تمرین و تالش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ،و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد .وقتی کوروش در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیجده تا بیست ساله درآمد ،و در میان ایشان با تالش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ،با ثبات و پایداری ،با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید» . زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی کوروش را دگرگون سازد ؛ « :یک روز که کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود .هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند. یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ،چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شالقش زدند .وقتی پس از این تنبیه ،که جزو مقررات بازی بود ،ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ،چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معموالً با یک پسر روستایی حقیر می کنند. رفت و شکایت به پدرش برد .آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ،ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود .پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود .به کوروش گفت « :این تویی ،پسر روستایی حقیری چون این مردک ،که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ » کوروش جواب داد: « هان ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است .بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ،چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم .باری ،در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد» . استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ،به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد .بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ » .چوپان بیچاره سخت جا خورد ،من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ،تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش بازگفت. استیاگ بیش از آنکه از ها2رپا2گ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود .بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند .آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند « :از آنجا این جوان با 2وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو کرده ای ،با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ،چون او در میان همساالن خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده .بنابرین دیگر الزم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست» . تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نما2ید .دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد. ● نخستین نبرد کوروش میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد ،داستان کودکی کوروش و چگونگی زنده ماندن کوروش را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد .هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی ،تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ،اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند .استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند .آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است: پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند ،آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش س2اخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است. صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ،استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود .هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ،آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تالفی کند .هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ،بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تالشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت .تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد. هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است .مث ً ال ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیال بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیق ًا نمی دانیم که کوروش ،خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است .یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند .در عین حال هرودوت ،برعکس بر این نکته اص2رار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند. باری ،میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت .جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طوالنی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت .استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت .گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ،دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند .در شمار دفعات این درگیری ها اختالف هست .هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد .پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ،لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند .از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد : « کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد .صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند .پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ...اما بعد به سوی مادی ها – که در 2جریان تعقیب لشکر پار2س پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید». نیکالی دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد کوروش ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ،پدران ،برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دالوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دالیل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند. به هر روی فرجام جنگ ،پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود .کوروش کبیر به سال ( ٥٥٠ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد .خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت الیزال -که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود -به انزان انتقال یافت. کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ،نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت .استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است–پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هالکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ،که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود .بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ،نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد ( .گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است) .پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت ،در حدود سال ( ٥٤٧ق.م ) ،کوروش به خود لقب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد. ● نبرد سارد سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک 2دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ،پادشاه لیدی -همسایه ی باختری ایران ،سخت نگران کننده و باورنکردنی بود .گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ،برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ،نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ،مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ،تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند .کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتالف 2مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتالفی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت. فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به السدمون ( الکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک 2به جنگ با امپراتوری جدید،سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد .از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد .واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ،به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند .ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد .در عین حال ،کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف -از جمله معابد دلف ،فوسید و دودون -فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ،نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود .از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطالعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود : « خدایان ،پیش پیش به کرزوس اعالم می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد .خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد .به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد». این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد .او به این 2نکته اندیشید که اص َ ال با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود .بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را -که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود -به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد .ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت .اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند .حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد. با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦پیش از میالد ،با تما2م نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین 2سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند -از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید. پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد .سپاهیان لیدیایی ،در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند .ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهرا َ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ،به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود .نخستین بار ،سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند. به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ،از یکدیگر جدا شدند .کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ،تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید .به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ،نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ،از هر طرف به ایران حمله ور شود .پس از رسیدن به سارد ،کرزوس مجددا َ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند. صبح روز بعد ،چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ،بر خالف پیش بینی های کرزوس ،تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد .سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ،بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پی2ش گرفتن2د و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهست2ان های صعب العبور کشور لیدی ،از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند .وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید .از یک طرف هی2چ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت ،بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد ،سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند .بنابرین تن2ها راه چاره ،سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود. کوروش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه ،برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظ2ام لیدی ،نگرانش می کرد .لذا به توصیه دوست مادی خود ،هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند .اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنن2د و به محض نزدیک شدن به شتران ،عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود. بنابرین سواره نظام لیدی ،هرچقدر هم که قدرتمند باشد ،به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عم َ ال از کار خواهد افتاد .پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند .آنگاه با این فریاد کوروش که « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند .جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند .از میان لیدیایی ها ،آنان که زنده مانده بودند -به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند -به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند .به این امید که باالخره متحدین اسپارتی ،بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند .پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها ،پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند. شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن الزم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند .پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعالم کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد .بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کاله خود یک سرباز لیدیایی از باالی دیوار به پایین افتاد .او چست و چاالک پایین آمد ،کالهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت ” .هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ،گروه کوچکی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر باال رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند. در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ،روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند .حتی هرودوت که نوشته های او معموالَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ،آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد .ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت : « وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت :من ،ای ارباب ،به تو سالم می کنم ،زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم .کوروش گفت :من هم به تو سالم می کنم ،چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود :آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که غنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند. بدین جهت من درست و عادالنه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم .در عین حال ،این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند .کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ‌ ،پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ،من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند. تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت .برعکس ،اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد .گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عامالن من بگیرند .من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام .البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باری ،من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند .ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ،و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد .من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که باالتر از همه باشم ،فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی .امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد .کوروش گفت : من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احسا2س ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد .بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستا2ن و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم .فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی» . و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به 2خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند .در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و الل کرزوس زبان باز کرد و فریا2د زد: ” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد .به فرمان کوروش ،کرزوس را به همراه ١٤تن دیگر از نجبای لیدی ،به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند .چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ،سولون “ .کوروش توسط مترجم خود ،معنی این کلما2ت را پرسید .کرزوس پس از مدتی سکوت گفت « :ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست .سپس کرزوس گفت : « زمانیکه سولون در پایتخت م2ن بود ،خزانه و تجمالت و اشیاء قیمتی خود را به او نشان د2ادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می د2اند ،در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد .ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعاد2تمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود .آنگاه کرزوس 2گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای م2ن را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ،باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش 2کرد .2پارسیان که سخت وحشت زد2ه بودند ،در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند» . این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت .ولی ما دالیلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل م2ی سازند .نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ،مقدس 2بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی د2اد با سوزاندن پاد2شاه دشمن ،به آتش – یعنی م2قدس ترین چیزی که د2ر تمام عالم وجود 2دارد -بی حرمتی کرد2ه ،آن را آلوده سازند .د2لیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ،هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرود2وت نیز خود اذ2عان می کند به این که رفتار کوروش 2با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است .و باالخره سومین و مهمترین دلیل آنکه ام2روز مشخص شده است که اصوالَ در زمان سلطنت کرزوس، 2 سولون هرگز به سارد 2سفر نکرد2ه بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد .چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود د2ارد آن است که آپولن ،خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی -کوشیده است باورهای م2ذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد. در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ،شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیم َا دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند .پس از تسخیر سارد ،تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابق َا فتح کرده بودند ،به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای ص2غیر رسید. پس از بدست آوردن سارد ،تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ،به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید .این مستعمرات را چنانکه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ،بنا کرده بودند .کوچ کنندگان از سه قوم بودند :ینانها ،الیانها و دریانها .نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یکمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها (مستعمرات) بیشتر بود. هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد :ینانهایی که شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا کرده اند که از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد .نه شهرهای باال می توانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پایین ،نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری . ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه که در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است .این شهرها در کاریه قرار دارند و اهالی آنها به یک زبان سخن می گویند .شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست :افس ،کل فن ، لیدوس ،تئوس ،کالزمن ،فوسه .اینها به یک زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در باال نیست .از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده است .اهالی خیوس و ارتیر به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر .این است چهار لهجه ینانی . پس از آن هرودوت می گوید :ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آها از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند .بنابرین چه آتنیها و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینکه خود را ینانی بنامند و گمان می رود که اکنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند. دوازده شهر همی پیمان ینانی برعکس به نام خود سربلند بودند .آنها معبدی برای خود ساختند که آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر کسی را به آنجا راه نمی دادند و کسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود .پانیوم در دماغه ی میکال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ،پوسیدون هلی *** ،ساخته شده است .در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند. از گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی کارناس را باری اینکه یک ی از اهالی آن بر خالف عادت قدیم رفتار کرد ،از پیمان بیرون کردند .الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا کردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند .زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی کرد. از گفته های هرودوت چنین برمی آید که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود .زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده با هم هم چشمی و کشمکش داشتند. پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید :ین2انها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخاست کردند که کوروش با آنها مانند پادشاه لی2د ی رفتار کند یعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکن2د وهمان امتیازات را بشناسد .کوروش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را آورد « :زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کن2ند .پیش خود گفت :اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به خشکی درآیند .بعد نشست و هر چند که نی زد چشمداشت او برآورده نشد .پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند .وقتی که ماهی ها در تور به باال و پایین می جستند ،نی زن حال آنها را دید و گفت :حاال دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید» . هرودوت این گفته را چنین تعبیر می کند :کوروش خواست با این مثل آنها بدانند که موقع را از دست داده اند ،چه وقتی که پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد کرده بودند .از میان مستعمرات یونانی ،کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد کرزوس را تازه کرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت .نماین2دگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند .سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک نمایندگانی برگزیده شدند که در پانیونی2وم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند. نمایندگان شهرهایی چون کل فن ،افس ،فوسه ،پری ین ، 2لبدس ،تئوس ،اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند .شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شرکت نکرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شرکت نکردند به این 2امید که کوروش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت .ولی دیگر شهرها با وجود اختالفاتی که با یکدیگر داشتند ،از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در این گردهمآیی حضور یافتند. الیانها گفتند هر چه ینانها بکنند ما هم خواهیم کرد .دریانها از جهت آنکه از شهرهای کارناس که دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ،از شرکت در عملیات خودداری کردند .چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شرکت کنند ،ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل کنند و از آن دولت یاری جویند. با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه که سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد .ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده کردند که گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی کنند .بدین منظور یک کشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ،فردی به نام الکریناس را برگزیدند و برای مذاکره با کوروش روانه ی سارد کردند .او به شاه گفت :بر حذر باشید از اینکه مستعمرات یونانی را آزار کنید ،زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت. کوروش از یونانیهایی که در رکاب وی بودند پرسید :مگر این السدمونیها کیستند و عده شان چقدر است که اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنکه یونانیها این مردم به کوروش شناساندند ،کوروش رو به نماینده کرد و گفت :من از مردمی که در شهرهایشان جای ویژه ای دارند که در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یکدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم .اگر زنده ماندم چنان کنم که این مردم به جای دخالت در کار ینانیها از کارهای خودشان سخن بگویند. نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به کشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناک ساندریس ،آریستون ) پاسخ کوروش را رسانید .انها هم پاسخ را به مردم رسانی2دند و مسئله ی کمک گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همی2ن جا ختم شد. هرودوت می گوید بیم دادن کوروش به همه ی یونانیها بود ،چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای که تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کوروش روش 2حکومت آنها بوده است .یونانیهایی که از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حکومت اسپارت آگاه کرده و گفتند مردم در جایی می2دان مانند گرد آمده و در کارها سخن می گویند و هر یک از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند. آشکار است که کوروش از روش چنین حکومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خالف این فرض طبیعی نیست .زیرا وقتی که می خواهند مردمی را بشناسانند روش حکومت آن را کنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند .بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری کرد که میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عکس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ،پس این میدانها بوده است .به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حکومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها. کوروش در این هنگام به کارهایی که در خاور داشت بیش از کارهای باختر اهمیت داد. یک تن از اهالی لیدیه به نام پاکتیاس را برگزید و به حکومت این کشور گماشت .ترتیبات آن را با حوالی که در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با کرزوس راهی ایران شد. هرودوت می گوید دلیل برگزیدن یک تن لیدیایی به فرمانروایی این کشور این بود که کوروش ترتیب ایران را در دید آورد ،چون در ایران رسم بر این بود که وقتی کشوری را می گرفتند از خانواده فرمانروایان یا نجبای آن کشور کسی را به فرمانروایی آن بر می گزیدند .ولی دیری نپایید که کورش دانست که این ترتیب سازگار اوضاع آسیای پایینی نیست. توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید وعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت .این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند .آیا بهتر نیست که لیدیها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ،لیدها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل .گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تنبیه شود. از گناه لیدیها بگذر و بر2ای اینکه بعدها شورش نکنند نماینده ای به سارد فرست و فرمان بده که لیدیها اسلحه برندارند ،در زیر ردا قبایی بپوشند و کفشاهی بلند به پا کنند و کودکان خویش را به نواختن آالت موسیقی و بازرگانی وادارند .به زودی خواهی دید که مردان لیدی زنانی خواهند بود و اندیشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد .والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد .مازارس سردار ایرانی برای سرکوب شورش پاکتیاس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ،پاکتیاس شهر را رها کرد و به کوم ( = کیمه ،مستعمره ی یونانی ) گریخت .مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتیاس را تسلیم کنند .اهالی کوم از یک سو نمی خواستند با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده است تسلیم پارسیان کنند ،لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد .به خواست اهالی کوم ،پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما این پایان بدبیاری های او نبود. اهالی این جزیره خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خیوس واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم .مازارس چنین کرد و مردم خیوس پاکتیاس را آوردند و تحویل سپاهیان پارس دادند .سپس مازارس حکم مرگ پاکتیاس را صادر نمود و بدینگونه فرماندار شورشی لیدیه مجازات شد. در پی این حادثه ،کورش تصمیم گرفت برای دفع خطرات احتمالی مستعمرات یونانی آسیای ص2غیر را نیز تسخیر نماید .لذا مازارس را به مطیع کردن این مستعمرات گماشت .نخستین شهری که فرو پاشید پری ین بود .پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نیز سر به فرمان پارسیان فرود آوردند .در این هنگام مازارس از دنیا رفت و هارپاگ مادی جانشین او شد .هارپاگ بالفاص2له شهر فوسه را پیرامون گرفت و به اهالی آن یک اولتیماتوم بیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا تسلیم شوند. مردم فوسه که دریانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ،از این مهلت یک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند .با پایان یافتن زمان تعیین شده ،سپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند .مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزیره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند .سپس فراریان فوسه تصمیم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پیش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسیان انتقام بگیرند. با این هدف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر شماری از پارسیان را کشتند .بسیاری از اهالی فوسه ( تقریبا نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعالم کرد ،در ازای پذیرفتن فرمانبرداری از پارسیان به خانه هایشان بازگشتند. و اما نیم دیگر مردم فوسه به آاللیا در کرس رفتند و چون به راه زنی در دریاها پرداختند ،دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زیادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جایی به جای دیگر رفتند تا به ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده و در آنجا ساکن شدند. پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر تئوس کرد .تئوس یکی از زیباترین شهرهای ایونیه بود که سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود .اهالی تئوس نیز به سان مردم فوسه رفتار کردند .یعنی پیش از رسیدن پارسیان ،شهر را تخلیه نموده و به آبدر گریختند و در همانجا ساکن شدند .و اما سایر شهرهای ایونیه چون دریانها و اُاِلیانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند .آنها با پارسیان پیمان بستند و با پذیرش حکومت آنان در شهر و دیار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند .از آن پس هارپاگ به جنگ با کاریها ،کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای صغیر به فرمان ایرانیان درآمد. ● نبرد بابل نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند داشتند که او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » کرده است .به واقع می توان گفت که کوروش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و کیاست داشت در بابل بروز داده است .نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن -آشنا گردیم ؛ شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایالنی » نامیده می شود که این هر دو به معنای « دروازه ی خدایان » می باشند .ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند. ● حمورابی هنگامی که 2ح2مورابی تکیه بر تخت 2سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت2 کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) 2به ارث 2بده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست 2مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد )از فلوجه تا دیو2انیه ی کنونی ) گسترده بود .در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کش2ور بابل را پیرامون گرفته 2بودند .سرتاسر جنوب تحت2 سلطه ی " ریم سین " ( پادشاه الرسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکالتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه ") 2متحد عیالمیان ) بر اشنونه حکم می راند. پادشاه حمورابی اگر چه همچو2ن پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت2 مشتاق گسترش مرزهای کشورش 2بو2د ،لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ،پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو 2به کش2ورهای همسایه حمله ور گش2ت ؛ ایس2ین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی ج2نو2ب تا اوروک پیش رفت. در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد .در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ،کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتالفی متشکل از عیالمیان ، گوتیان ،سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند .سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر الرسا را متصرف می شود. در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند .اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده ،تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد. برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصالحات اداری ،اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مد ون کرد .اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « مجموعه ی قوانین » ٌ اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود .برای رفع اختالفات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ،حمورابی در این قانون ،مردوک خدای بابل را که تا آن زمان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است .کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند. ● بختنصر پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخالقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد .ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود ؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ،تصویر یک پادشاه خونخوار ،خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ،تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود. در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند .بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ،اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد .پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ،پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ،چشم های او را از حدقه درآورد .در همین حال بابلیان ،دیوانه وار و مست از بوی خون ،زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ،چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ،آنانکه هنوز زنده بودند ،ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند. ● نبونید باری ،بختنصر با همه ی قدرتش در سال ٥٦١پیش از میالد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسید .او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی ک2ه از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند ،از تخت شاهی به زیر آمد .سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت .پس از وی پسرش « الباسی مردوک » شاه شد .او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال ۵۵۵پیش از میالد ( یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کوروش در ایران به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه زد. نبونید در سال ۵۵۴پیش از میالد پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل -را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد .در سال ۵۵۳پیش از میالد ادومو و تایما را به تصرف در می آورد .نبونید با تصرف تایما رؤیای بختنصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند .شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حمله ی احتمالی مصریان حمایت کند .به هر روی ،او در سال ۵۴۸پیش از میالد درآنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار » واگذاشت. سالها بعد ،آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد ،شنیدن خبر عزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود .با شنید ن این خبر ،نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد .وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب ،یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد. سلطان باستانشناس مذهبی که به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود و می دانست که این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می کند کوشید تا همه ی فرماندهان لشکری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزه ی جنبش ملی خاصی بشود که بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد کند .لیکن کاهنان که مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد مالمت می گرفتند از این که برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده و به انگیزه ی کنجکاوی های باستانشناسی اندک کفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و کشوری غافل مانده است . آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند ،و هیچ در پی این نبودند که خشم و کینه ی خود را پنهان بدارند .بدین جهت اعتماد الزم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از کامل را به دور خود گرد آورد .بحران قدرت شوم و بدفرجام بود .در آن هنگام که بیگانه در مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ کنند. آنان بی آنکه اندک تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی که مرتکب گناه دخالت در امور ایشان شده بود به میهن خویش هم خیانت بکنند .عامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود که یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند .وضع یهودیان در بابل براستی سخت و اسف انگیز بود .از آن جا که بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی ،مشعر بر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای اسرائیل پیش خواهد آمد ،یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند ،کسی که مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کوروش همان منجی آزادی بخش بود. کوروش از جانب خداوند الیزال مأموریت یافته بود که قوم یهود را از آن زندان زرین بیرون بکشد .حزقیل که به یک خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول یهودیان به بابل آورده شده بود مبشر واالی امیدواری ایان بود .او دومین پیشگویی است که به هر سو ندا در می دهد کوروش عامل خداوندی نجات همکیشانش خواهد بود. در همه جا شایع می کند که کوروش شکست ناپذیر است .و اسرائیل رویای جاودانگی خود را دنبال می کند «.شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار مطیع کردن همه ی کشورهای خاور نزدیک و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یک امپراتوری وسیع تر و با اداره شدنی بهتر از اداره ی همه ی کشورهای گذشته بود که به پیغمبر بنی اسرائیل الهام بخشیده بود دست خدایی در کار است» . بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود ،اکنون با دادن وعده ی بازگشت به وطن به تبعیدیان ،آن هم در آتیه ای نزدیک ،روحیه ی ایشان را تقویت می کرد .و بدین گونه پس از اعالم سلطه ی آتی خداوند بر بابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ی اسیر یهودی را تقویت می کرد و از او می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد. در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ،سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است .استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹میالدی پیدا کرده است .بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند .گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه : « ۱کوروش» شاه جهان ،شاه بزرگ ،شاه توانا ،شاه بابل ،شاه سومر و اکد. ٢شاه نواحی جهان. ۳چهار[ ] ......من هستم [ ] ......به جای بزرگی ،ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بو2د. ۴نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ] ......و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت. ۵شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیال ساخت [ ] ......برای « اور» و دیگر شهرها. ۶آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ] ......هر روز ستیزه گری می جست .همچنین با خصمانه ترین روش. ۷قربانی روزانه را حذف کرد [ ] ......او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ،شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد. ۸او همواره به شهر وی بدی می کرد .هر روز به مردم خود آزار می رسانید .با اسارت ، بدون مالیمت همه را به نیستی کشاند. ۹بر اثر دادخواهی آنان « الیل » (خدای مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند. ۱۰او ( مردوک ) در خشم خویش ،آنها را به بابل آورد ،مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد. ۱۱مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ،او توجه خود را به آنان معطوف کرد .این موجب همدردی او شد ،او به همه ی سرزمین ها نگریست. ۱٢آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ،کسی که آرزو شده ،کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان .پس نام او را بر زبان آورد ،نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد. ۱۳سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت .مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود. ۱۴با عدل و داد پذیرفت .مردوک ،سرور بزرگ ،پشتیبان مردم خویش ،کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست. ۱۵به سوی بابل ،شهر خویش ،فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد .همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد. ۱۶سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سالح های آماده در کنار هم پیش می رفتند. ۱۷او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند .او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد. ۱۸مردم بابل ،همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ،فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند. ۱۹خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ،که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند. ٢۰من کوروش هستم ،شاه جهان ،شاه بزرگ ،شاه نیرومند ،شاه بابل ،شاه سرزمین سومر و اکد ،شاه چهار گوشه ی جهان. ٢۱پسر شاه بزرگ کمبوجیه ،شاه شهر انشان ،نوه ی شاه بزرگ کوروش ،شاه شهر انشان ،نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ،شاه انشان. ٢٢از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند .آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم ٢۳با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم .آنگاه مردوک سرور بزرگ ،قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم. ٢۴سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند .من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود. ٢۵من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ]......مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود. ٢۶من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم .مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت. ٢۷بر من ،کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من ٢۸او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ،ما با شادمانی ستایش کردیم ،مقام واالی ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته ٢۹از سراسر گوشه و کنار جهان ،از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند. ۳۰باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند .از [ ] ......نینوا ،آشور و نیز شوش ۳۱اکد ،اشنونه ،زمیان ،مه تورنو ،در ،تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود. ۳٢خدایانی که در آنها زندگی می کردند ،من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم .من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم. ۳۳همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ،فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ ۳۴در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند .بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام ۳۵روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ،بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ،بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند :کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش ۳۶بشود که روزهای [ ] ......من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم. ] ...... [ ۳۷برای قربانی ،اردکان و فربه کبوتران. ] ...... [ ۳۸محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم. ] ...... [ ۳۹و محل کارش را. ] ...... [ ۴۰بابل. ] ...... [ ۴۵ ] ...... [ ۴۴ ] ...... [ ۴۳ ] ...... [ ۴٢ ] ...... [ ۴۱تا ابدیت . ز دیگران شکایت نمی کنم بلکه .خودم را تغییر می دهم را که کفش پوشیدن راحت تر از فرش کرد کوروش کبیر ● شفقت کوروش بر گرفته از کتاب یهودیان باستان اثر ژوزف فوکه در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ،قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند .چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند .در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دی2نی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دی2ده بودند از نو ساخت .بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم. در حالی که مردم بابل خود را برای 2دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ،کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ،مردوک خدای 2خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد .این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ،کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود .اندکی پس از ورود به بابل ،کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طال و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت .سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد الزم برای سفر را برایشان ف2راهم آورند و آنان نیز چنین کردند .باری ! 2هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ،به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند. به خاطر این محبت بزرگ 2و ستودنی ،از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است .این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است .بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند .مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ،تورات یهود است ،کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی باالتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند .در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ) یا همان ذوالقرنین ) به نیکی ی2اد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است. ● درگذشت کوروش مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد .هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که کوروش در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است .بسیاری از مورخین ،علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند .ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب «ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ،آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد : سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سکاها خود بحثی دیگر دارد .بر اثر حمله ی کمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ،اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی کار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و والیات شمالی و غربی و مصر را آرام کرد .روایتی بس موثر هست که پس از بیست سال که از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل کردند. شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه کوروش رفتند و جنازه را آوردند .نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ،آهنگهای غم انگیزی می نواختند ،پشت سر آنان پیالن و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سالح راه می پیمودند ،در این جمع سرداران پیری که در جنگهای کوروش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند .پشت سر آنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کوروش که دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طال بدان بسته بودند پیش می آمدند. جسد بر روی این ردونه قرار داشت .محافظان جسد و قراوالن خاصه بر گرد جنازه حرکت می کردند .سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یک بار می ایستادند و بخور می سوزاندند .تابوت طالئی در وسط گردونه قرار داشت .تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ،خروسی بر باالی گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این عالمت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است .پس از آن سپهساالر بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت .بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری که مخصوص کوروش بود – یک تاک از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حرکت می دادند. همین که نزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک ‌،آرام بر فراز گردونه رفت و بر تا2بوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود .به فرمان 2داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند .تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیکر کوروش می گذشتند و تا2جها2ی گل نثار می کردند و موبدان سرودها2ی مذهبی می خواندند. روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تابید ،با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری که مورد عالقه ی خاص کوروش بود -حرکت دادند .بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می کردند. در کنار رودخانه ی کوروش ( کر) مرغزاری مصفا و خرم بود .در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی سا2خته بودند که دیوارهای آن از سنگ بود. هنگامی که پیکر کوروش به خاک می سپردند ،پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یکصدا به عزای سردار خود پرداختند .در دخمه مسدود شد ،ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ،مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند. ستش نداری 0و نبودن با کسی که دوستش داری پس اگر همفکر خود نیافتی مثل خد کوروش کبیر کوروش کبیر که با نام ذوالقرنین در قرآن آمده است پایان با تشکر از توجه شما منابع:سایت آفتاب و بیتوته

62,000 تومان