صفحه 1:
صفحه 2:
صفحه 3:
روز گاری در
مرغزاری
گنجشکی بر شاخه
یک درخت لانه ای
داشت و زندگی
مى كرد.
صفحه 4:
گنجشک هر روز با خدا راز
ونیاز و درد دل می کرد و
فرشتكان هم به اين رازو نياز
هر روزه خو گرفته بودند تا
اينكه بعد از مدت زمانی
طوفائى رخ داد و بعد از آنء
روزها گذشت و گنجشک با
خدا هیچ نگفت!
>
صفحه 5:
و اگر از شیطان وسوسه ای به تو رسد به
خدا پناه بر زیرا که او شنوای داناست
صفحه 6:
" فرشتگان چشم به لب هایش
دوختند, گنجشک هیچ نگفت و خدا
لب به سخن گشود:
صفحه 7:
" لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و
سرپنله بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی ز
صفحه 8:
اين طوفان بى موقع جه بود؟جه مى خواستى از لانه
محقرم ,کجای دنیا را گرفته بود .
ROS Ce ee reer)
صفحه 9:
=
3
3
4
5
صفحه 10:
خدا گفت:
ETC Oe 0
خواب بودی. باد را گفتم تا
ل ل
وَإِلَى الله تُرْجَعْ الأمُورٌ
آنجه در دسترس آنان و آنجه يشت
@® سرشان است مى دائد و همه كارها به خدا
بازكردانيده مى شود.
صفحه 11:
/ 0 4
0
00 اود
eat eC OTT
مانده بود.
صفحه 12:
خدا گفت: "و چه بسیار
بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو
ندانسته به دشمنیم
بر خاستی .
صفحه 13:
اشک در دیدگان
گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش
فرو ریخت. های های
گریه هایش ملکوت خدا
را پر کرد...و
صفحه 14:
صفحه 15:
a cle ور سا و
پلی بدانیم برای رسیدن به آخرتی . هزاران
دنیای زمینی ما...
صفحه 16:
در مناجات
ازین گفتن, 000
۱ rato)
ضميرم رأ ز معنى بهره ور كن
مرا توفیق نیکو بندگی ده
0
00 a ety
|
زبائم را ز باطل ۱
خيال فاسد از طبعم بدر كن
e ora 010
خداوندا: به خود مگذار ما را
و زان پس اوحدی را هم بیامرز
صفحه 17:
۱7
تمونه دولتی امام حسن (ع)
*گنجشک و خدا*
* سر آغاز*
به نام آنکه ما را نام بخشید
زبان را در فصاحت کام بخشید
به نور خود بر افروزنده ی دل
به نار بیدلی سوزنده ی دل
سر هر نامه ای از نام او خوش
جهان جان ز عکس جام او هوش
درود از ما ،سالم از حضرت او
دمادم بر رسول و عترت او
ابوالقاسم ،که شد عالم طفیلش
فلک دهلیز چاوشان خیلش
روزگاری در
مرغزاری
گنجشکی بر شاخه
یک درخت النه ای
داشت و زندگی
می کرد .
گنجشک هر روز با خدا راز
ونیاز و درد دل می کرد و
فرشتگان هم به این رازو نیاز
هر روزه خو گرفته بودند تا
اینکه بعد از مدت زمانی
طوفانی رخ داد و بعد از آن ،
روزها گذشت و گنجشك با
خدا هيچ نگفت!
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار
به فرشتگان اين گونه مي گفت " :مي آيد ،من
تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و
يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي
دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از
درخت دنيا نشست.
َو ِإَّم ا َينَزَغَّنَك ِم َن الَّش ْيَطاِن َنْز ٌغ
َفاْس َتِعْذ ِبالّلِه ِإَّنُه َس ِم يٌع َع ِليٌم
و اگر از شیطان وسوسه ای به تو رسد به
خدا پناه برب زیرا که او شنوای داناست
" فرشتگان چشم به لب هايش
دوختند ،گنجشك هيچ نگفت و خدا
لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه
توست.
" گنجشك گفت:
" النه كوچكي داشتم ،آرامگاه خستگي هايم بود و
سرپناه بي كسي ام .تو همان را هم از من گرفتي ;
اين طوفان بي موقع چه بود؟چه مي خواستي از النه
محقرم ,كجاي دنيا را گرفته بود .
ناگهان سنگيني بغضی راه بر كالمش بست.
سكوتي در عرش طنين
انداز شد .فرشتگان
همه سر به زير
انداختند.
خدا گفت:
" ماري در راه النه ات بود.
خواب بودي .باد را گفتم تا
النه ات را واژگون كند .
َيْع َلُم َما َبْيَن َأْيِد يِه ْم َو َما َخ ْلَفُه ْم
َو ِإَلي اِهَّلل ُتْر َج ُع اُأْلُم وُر
آنچه در دسترس آنان و آنچه پشت
سرشان است مي داند و همه كارها به خدا
بازگردانيده مي شود.
آنگاه تو
گ شو د
كمين مار پر
از
ي " .گ ن جش ك
خيره د
ر خدايي خدا
مانده بود.
خدا گفت" :و چه بسيار
بالها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو
ندانسته به دشمنيم
بر خاستي .
اشك در ديدگان
گنجشك نشسته بود.
ناگاه چيزي در درونش
فرو ريخت .هاي هاي
گريه هايش ملكوت خدا
را پر كرد ...و
خدا گفت :اما همیشه در
ملکوتم جایی برای تو
هست........
بیا..................
گنجشک سر بلند کرد ،دشت
های آن سو تا بی نهایت سبز
بود.....
و گنجشک به سمت بی نهایت
پر گشود و خدایی شد.......
بیاییم به اتفاقات خوب و بد زندگیمان خوش بین باشیم و آنها را
پلی بدانیم برای رسیدن به آخرتی ،هزاران هزار برابر بهتر از
دنیای زمینی ما...
در مناجات
ازین گفتن ،خدایا ،شرم دارم
و زان حضرت به غایت شرمسارم
ز فیض خود دلم پر نور گردان
زبانم را ز باطل دور گردان
ضمیرم را ز معنی بهره ور کن
خیال فاسد از طبعم بدر کن
مرا توفیق نیکو بندگی ده
دلم را زنده دار و زندگی ده
ز خودرایی تبه شد کار ما را
گناه هر که در عالم بیامرز
خداوندا ،به خود مگذار ما را
و زان پس اوحدی را هم بیامرز
تهیه کننده :محمد صدرا صبوری
مشهد سال تحصیلی 93-92
مدرسه نمونه دولتی امام حسن (ع)